|
ایریت ایریت در عبری به معنای گل نرگس است.
| ||
|
یا کریم بچه تر که بودیم حتما یادمان می آید یک وقتی از خواب بیدار می شدیم و می دیدیم این همه آرامش در خواب نه برای آن بوده است که روی تخت خواب خودت و بالش خودت آرام خوابیده ای بلکه برای آن است که مادر مدت هاست تکان نخورده تا تو راحت و آرام تمام خوابت را سیر بخوابی و تازه وقتی بیدار می شدی می فهمیدی آرامش خوابت از عشق مادر بوده است و آغوش پر مهرش! مثال این روزهای من است. گفتند بیا برای یک جلسه مشهد. گفتم اگر شد خدمت می رسم و خیلی پیگیر نشدم. باز زنگ زدند که چه شد می آیی یا ما بیاییم تهران؟ و من یک مرتبه حس کردم زیارت از دستم می رود. گفتم می آیم. گفتند: کی؟ گفتم بلیت بگیرم خبر می دهم. گفتند: مشکلی بود بگو همین جا بلیت را بگیریم. یک مرتبه یادم افتاد اصلا چطوری باید بلیت بگیرم و بعد به خود آمدم که در این چهل و یک سال، آن سال هایی که ایران بوده ام و دست کم یکی دوبار توفیق زیارت داشته ام، حتی برای یک بار هم اقدام نکرده ام برای گرفتن بلیت و به جز یکبار که با ماشین خودم رفتم مشهد، مابقی سفرها را بی استثنا به دعوت رفته ام و بس. انگار از خواب بیدار شده بودم و تمام خواب خوش این سال ها را در آغوش مادر بوده ام و تازه فهمیده ام چه گذشته است. رو که نیست، کم نمی خاستم بیاورم. گفتم این بار خودم می روم. و عالم و آدم را بسیج کردم که بلیت برایم گیر بیاورند. و خودم هم اقدام کردم و نشد که نشد و جا نداد که نداد. زنگ زدم که نشد و نمی آیم برای این هفته دست کم و گفتند:خیر خودمان اقدام می کنیم و صبح کله سحر خبرم کردند که برو فلان آژآنس و بلیتت را بگیر. و گرفتم و آمدم منزل. و تازه فهمیدم هنوز هم خوابم و در آغوش! کاش می فهمیدم هر چه نصیبم می شود خورده نان سفره هایی است که می تکانند و ریزه خواری بیش نیستم. نایب الزیاره ام ان شاء الله . آخرنوشت هایی مهم تر از متن: * همین چند سال پیش وقتی حرمین عسکریین را هدف گرفتند وهابی های بی ناموس، یادم هست که مراسمی برپا کرده بودیم در مسجد بلال و قرار بود بیانیه ای را بنویسم و بخوانم و یادم مانده است که گفتم به جای این دکورها و بیانیه ها یک کار نو بکنیم و من به جای بیانیه، یک پیمان نامه نوشتم که ما بچه شیعه ایم و فلان و بهمان. ما پیرویم و زمین و زمان برای ما عاشوراست و امروز هم عاشورای ما و ..... نمی دانم حالا چه ام شده است که یک کرکس جرات کرده است به حریم و ساحت امام مان بی حرمتی کند و به جای این که کاری کنم نه در برابر او که مگس است و نه کرکس و خانه، خدای خود را دارد و به من بی نیاز است اما در برابر این بچه مذهبی های مدعی که به بهانه اطلاع رسانی، باز نشر می دهند کثافت کاری هایش را. و هنوز یاد نگرفته اند که نشر فحشا نکنند، سکوت کرده ام. ** به جای جواب دادن های کج سلیقه به این مگس، کاش فکر می کردیم که باید معرفت خودمان را بالا ببریم و آفتاب درخشان اهل بیت با این غبارها هرگز خاموش نمی شود و این ماییم که باید خود را مسلح کنیم. آیت الله جوادی آملی تا حالا 7 جلد تفسیر زیارت جامعه نوشته اند و کل زیارت را تمام نکرده اند. کمی خواندن " ادب فنای مقربان " و باز نشر این 7 جلد در فضای دیجیتال هم معرفت را بالا می برد و هم خودشان پاسخ دندان شکن می دهند. یادمان نرود که "یریدون لیطفئوا نور الله بافواههم" را خدا این طور پاسخ می دهد که "و الله متم نوره" . بسپاریم به خودشان و بعد با نور آن ها کار تمام خواهد شد. یا م ح م د
موضوعات مرتبط: دیانتنا، ثقافتنا [ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 21:3 ] [ ایریت(خبرنگار خبرگزاری مقاومت) ]
یا حق * از کل این جعبه ای که عزت الله خان هوا کرده، ی اخبارش به مزاج ما می ساخت که قربون خدا برم؛ نخواست برامون. * وقتی بری تو قطارای زیر زمینی عمو قالیباف و چپ و راست بیان بگن این فقط هزار و اون فقط یکی مونده و اون یکی رو حراج کردم، خوب حکما تو چشت میاد و یهو جو می گیردت و تو هم خرید می کنی دیگه. حالا ی گلدون کوچولو که آبش کنی و بذاری رو اوپن مطبخ. * وقتی مطبخای تو حیاتای قدیم که آخر آخرش دو تا گنجه داشت و ی اجاق و سه چار تا پله هم می خورد پایین و ی طوری گوشه حیات بود که دست هیچ بنی بشر نامحرمی هیچ رقمه بهش نرسه و چشمش که هر چقدر هم دو دو بزنه از توی پنجره کوچیک مطبخ چیزی نبینه، بشه ی آشپزخونه دلباز و پر از کابینت و یحتمل سولاردم و ظرفشویی و رختشویی و ساید بای ساید و خوب قاعده هم که می گه اینا باس جلو چشم زری و پری و اختر و اشرف باشه و گور بابای محرم و نامحرمی، باز قاعده بهت می گه حسن سلیقه داشته باش و روی اوپن ی گلی، گلدونی بذار و خوب یکی مثل منم که هنوز تو مطبخا قدیم گیر کرده، یحتمل که نه حتمی جای رفتن کیش و خریدن گلای مصنوعی گرون قیمت برای گوشه اوپن، ی گلدون پلاستیکی از قطار زیرزمینیای عمو قالیباف می خره که از قافله خریدارای مترو عقب نمونده باشه و با ی گل واقعی می ذارش وسط اوپن و توشم هر چند روزی آب می ریزه که گلا خشک نشن. * حالا اگه به جای رفتن فلان پاساژ و بهمان سینما و دوره های رفاقتی و هزار قر دیگه، تو همه دلخوشی و تنزهت این باشه که هر روز ی ور خونه رو ببری اون یکی ور و اون یکی ورو بیاری این ور، و از حسن اتفاق آخرین تغییرت این بوده باشه که جعبه عمو عزت اینا رو بذاری زیر اوپن تو همون هال جقله و از بسم که خوش شانس باشی عدل همون گلدون ورچپه می شه روی این جعبه که منتظری خبر هفتو ازش بشنوی و بری سر کار! * بامرام نبود وگرنه نمی سوخت. می ساخت با ما و نمی سوخت. تقصیر خودش نبود. وقتی پیامک اومد که دم قصابی دیده شدم و باس برم از یارانه ها انصراف بدم، جعبه عمو عزت روشن بود و شنید چی پیامک اومده. حالا خیال برش داشته که ما خودمونم از ما بهترونیم و باس بریم از این ال سی دی و چه می دونم ال ای دی بخریم. مخلص کلوم، نساخت این جعبه عمو عزت با ما و سوخت. مام نه یارانه هامون خیلی بود و این تیکه مازادشم برامون نریختن، همش تو سفر خرجش می کردیم، کجا؟ خوب کیش و ما کیش که دلمون خوش نیست بهش. یا قم می رفتیم و یا حضرت عبد العظیم. بنزینم که شد چهارصدتا و هفتصدتا دیدیم بهشت زهرا به صرفه تره برای سیاحت. القصه باید مام بسازیم منتهاش این که دلمون برای خودمون می سوزه و می ترسیم از قافله فرهنگ عقب بیفتیم. * به این جا که رسیدم می بینم اصلا ربطی به عمو عزت و عمو قالیباف نداشته و یحتمل تبانی بوده برای مراجعه ما به سبد خانوار و بهره برداری از کتابای نمایشگاه سید که خوب با همین یارانه های قدیم می شه دست کم جیره یک سال رو تهیه کرد. * اوس کریم رحم کرده و فعلا تی وی نداریم و باس بریم تو نخ ی کارت تی وی برای تبدیل پی سی به تی وی. اینطور بشه دیگه عملیات مارپله ، راپله ، هر چی هست هم افاقه نمی کنه و می تونیم راحت بزنیم تو خط اونور آب. بالاخره دارندگی و برازندگیه دیگه.ایشالا بعد تعیین تکلیف سکته و نوع سکته، جعبه عزت خانو می بریم و تو قطعه هنرمندان مراسم خاکسپاری داریم. شمام دعوتینا. قدم سر چشم. نه خیلی عزاداریم و اینا. * نیست تو تی وی عمو عزت اصلا نمی شد بی بی سی دید و فیلمای فلان و فستان، می خایم بزنیم تو کار اون ور آب. البته ته مونده فرهنگ مون وادارمون کرده بپیچیمش تو حوله و گرمش کنیم شاید افاقه کرد و موند برامون. فعلا زت زیاد! یا م ح م د
موضوعات مرتبط: ثقافتنا، انانیات [ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 7:51 ] [ ایریت(خبرنگار خبرگزاری مقاومت) ]
بسمک اللهم آقایان و خانم های محترمی که امروز با رای مردم به مجلس می روید برای این که وکیل مردم شوید برای قانونگذاری! به این ماده توجه کنید: ماده ۶۵۶ قانون مدنی: «وکالت عقدی است که به موجب آن یکی از طرفین طرف دیگر را برای انجام امری نایب خود می نماید».وکیل، نایب و امین موکل است و بیش از هر چیز باید در اندیشه حفظ منافع و رعایت مصلحت او باشد و حساب دوران وکالت را به او بدهد. من هم مثل خیلی های دیگر رفتم و رای دادم. کاری که به ظاهر شاق نبود و این بار به خصوص برای دور دوم ساده تر به نظر می رسید. اما حتی به عنوان یک مدعی ولایی بودن و انقلابی بودن اصلا دلم خوش نبود، برخی اسم ها را با جوهر خودکارم روی برگه ای که برایم خیلی می ارزید بنویسم. دل چرکین بودم از این که چرا برخی ها فکر کرده بودند در این مدت، برای آن که من این برگه را پر کنم هر کاری می توانند کنند. از ائتلاف با خودی و غیر خودی برای رای آوردن، از کاغذ دیواری کردن شهر تا پیامک های جور و ناجور. از روشنگری در باره خود که گاهی چقدر دور از تواضع و مشکوک به ریا بود تا تخریب دوست و همکار قبلی و حتی همپیاله کمی دورتر از امروز خود. صراحتا بعضی از این نامزدها اصلا عروس این مجلس نبودند و نیستند و از بی کسی به بعضی رای دادم. دور اول برای آن که نااهل ها به مجلس نروند و خود را نماینده من جا نزنند و این دور هم باید کوتاهی نمی کردم و خیلی دقیق تر می نوشتم که از میان این افراد کسی به مجلس برود که توان وکالت مرا داشته باشد. نوشتن شاق نبود اما انتخاب از بین 50 تا آدم که احیانا خیلی بداخلاقی کرده بودند خیلی سخت بود. نفس گیر و روح نا نواز. همیشه بعد از رای دادن روحم سبک می شد و احساس خوشی داشتم اما امروز اصلا احساسم متفاوت بود. واقعا کسی را که فرستاده بودم مجلس تا برای چهار سالِ من و هم وطنانم تصمیم بگیرد همانی بود که لیاقت و صلاحیت داشت؟ و همانی بود که بیش از آن که جناحش برایش ارزش داشته باشد و تصمیم بگیرد، من و هموطنانم، برایش ارزش بودیم و خواسته ها و باید های ما، یا این که باز وقتی به این صندلی های سبز رنگ مجلس تکیه می داد، یادش می رفت که کی فرستادش آن جا و وکیل کیست؟ کاش صندلی های مجلس هنوز قرمز بود تا این آقایان و خانم ها یادشان نرود که به پشتوانه خون شهیدان رفته اند نماینده مردم شده اند و نوکر این مردم اند و فرهنگ این مردم و آمال و آرمان های این مردم و نه آقای این مردم. کاش یادشان نرود که ما یک آقا داریم و اگر به این حضرات رای دادیم به حرمت سخنان آقای خوبمان بوده و بس! کاش یادشان نرود که وکیل مردمند و حداقل به عقد وکالتی که با آن ها بسته اند، متعهد بمانند! به نظرم نمی آید این درخواست زیادی باشد که از وکلای خود داریم! آخرنوشت: * مطالبه حل مساله گرانی و اختلاس سه میلیارد تومانی، مطالبه مردم هست اما درد مان بیشتر این است که خیابان های شهر مان گاهی به خجالت وامی داردمان! این جا کشور اسلامی است وکلای محترم. کمی به فکر ظاهرش هم باشید بدک نیست. ** خواندن زندگی شهید مدرس و بازخوانی تفکراتش را به وکلای خودم توصیه می کنم. یا م ح م د موضوعات مرتبط: دیانتنا [ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ 22:47 ] [ ایریت(خبرنگار خبرگزاری مقاومت) ]
یا رب العالمین از بلاگفا که پنهان نیست، از شما چه پنهان که البته از شمام پنهان نیست، این سردردای میگرنی که قبلا بهش می گفتم لعنتی خیلی شاکیم می کرد. از پام می انداخت و از کار و زندگی عقبم می انداخت. دیروز یک اتفاقی افتاد که همچین بدم نمیاد که حملات میگرنی سراغم بیان و حتی دردم رو اونقدر زیاد کنند که برم زیر سرم و آمپول. اصلا دوست دارم اگر حمله جدیدی می شه فقط ی طوری بیاد سراغم که آمپول لازم بشم. نه از این دردهای آبکی که با ی ژلوفن ساده و ارگوتامین سی و اینا خوب شه . دلم می خواد ی طوری سردرد بگیرم که همچی دو سه تا دگزا نوش جان کنم. بازم از دوستان که پنهان نیست ی دوسالی هست از کربلا که اومدم، چشم مبارک راست همیشه گل مژه می زد و دیگه ی چند وقتی هست که تبدیل شده به شالازیون و دکتر مهربان بنده هم قبول نمی کنه عمل کنم و درش بیارم و منم که باهاش مشکل ندارم ولی باید همیشه تمیز باشه و گاه گداری از قطره های استریل چشمی بی نصیبش نذارم. اما وقتی عود می کنه و درد می گیره شاکیم می کنه و یا وقتی عفونت می کنه دلم می خواد از درد برم سرکوچه هر دکتری پیدا کردم بگم آقا این شالازیون ما رو عمل کن تموم شه بره. ولی خوب از دیروز به این ور می گم بی خیال عمل. با همین قطره های استریل چشمی درمانش می کنم . اصلا بهتر که هی عفونت می کنه و درد داره و باید شستشو بشه. می رم ی قطره استریل می خرم و کیف می کنم.
از وقتی این تصویرو دیدم، نظرم عوض شده و دلم می خواد به بدترین شکل ممکن سر درد بگیرم فقط برای این که ی دونه از این آمپولای دگزا رو بزنم. یا عفونت چشمم بدتر شه فقط برای این که ی دونه از این قطره استریل ها رو بخرم و بریزم توی چشمم! بذار هر کی هم می خواد بهم بخنده، بخنده . ما اینیم. دردمونو به عشق آقامون می کشیم و به عشق آمپولایی که شاید ی نگاه آقامون بهش خورده باشه درمون می کنیم. اصلا آقاجان! مریضی و درد و ... رو به عشق یک نگاه تو خریدارم. شاید بی جا نباشه این بیت شعر: گر طبیبانه بیایی به سر بالینم/ به دو عالم ندهم لذت بیماری را بازم حرفی هست؟! آخرنوشت: * بحرین هم چنان تاوان خواب ملت های مسلمان را می دهد. ابوموسی و خلیج همیشه فارس مان از بحرین و برادران مسلمان مان غافل مان نکند! ** گاهی معلمی به سن و سال نیست و حتی به سواد و تحصیلات. از همین جا به همه کسانی که برایم معلمی کردند و به خصوص آن ها که در ظاهر شاگردم بودند یا همکار و یا حتی زیر دست، روز شان را تبریک می گم و قدر دان لطف شون هستم شاید به یک دعا! *** روایت یک جهاد چقدر غیر تبلیغاتی و دور از ریاست! یا م ح م د
موضوعات مرتبط: انانیات [ دوشنبه 11 اردیبهشت1391 ] [ 16:15 ] [ ایریت(خبرنگار خبرگزاری مقاومت) ]
یا فاطر پیش نوشت: دختر داشته باشی و سر درد بگیری! دخترت زیادی هم زینبی باشد از روز تولد تا مادر داری و برادر داری! حالا سر درد هم بگیری بعد از یک سفر عجیب و غریب، و بیفتی، و نه قرص افاقه کند و نه خوابت ببرد و نه ناله ات آرام بگیرد، مثل پروانه دور سرت می چرخد. چراغ های خانه خاموش، صدا از کسی در نیاید، شربت آب و عسل، قرص و دوا، ورد و دعا هر چه بداند بکار می گیرد تا مادر آرام شود آن هم در شام غریبان مادرش زهرا.... بیشتر گریه ام می گرفت تا آرام شوم وقتی تلاش های بی ثمرش را می دیدم..... چقدر این بچه های سادات غریبند و غریبه در میانه این زمانه بی مروت!
رفته بودم قم. برای دیدار با یک گروه میهمان آلمانی. حدود بیست نفر. دو تا شیعه که همسر بودند و یک یهودی و ما بقی مسیحی. درست این ها باید در سالروز شهادت بی بی دو عالم بیایند و بروند قم. و تو را دعوت کرده باشند تا بروی به عنوان یک فعال ضد صهیونیست با این ها گپ و گفتی داشته باشی. حالا این وسط خانم ها هم از سر و وضع مشکی تو و همه ملت بپرسند و سختی حجاب و بدی سیاه بودنش و تو بخواهی به شان بفهمانی که این رنگ سیاه این روزها که خیلی همه گیرتر است از همیشه، و زن و مرد ندارد، از جنس دیگری است. به یک مسیحی یا یهودی سخت است بگویی مادرمان را حتی بعد از هزار و چهارصد سال به سوگ می نشینیم. آن هم برای این آلمانی ها که به شدت خود را منطقی و اهل عقل می دانند و می پندارند. حرف مان از دفاع از حق مردم فلسطین، خیزش عجیب و غریب و ناجوانمردانه و غیر انسانی ای که این روزها کمی آشکارتر دارد نسبت به نابودی سرزمین و هویتشان می انجامد و سکوت همه محافل به اصطلاح بین المللی و مدافع حقوق بشر و دموکراسی..... رسید تا آن جا که این سیاه پوشیدن ما مردم ایران، یک واقعیت تاریخی دارد و بس. همین مردم ایرانی که آن ها با عنوان یک مشت مردم تروریست و آدمکش می شناختندشان! و آن این که ما مردم ایران بعد از گذر این همه سال، مشکی پوشیده ایم و خاک به سر مان می کنیم و گریه می کنیم و .... تنها و تنها برای این که بانویی بر علیه کودتایی که در حکومت اسلامی رخ داده بود انقلاب کرد و می خواست هم وطنان و شهروندان آن روز بدانند و در جریان این کودتا قرار بگیرند و از حقوق شان دفاع کنند اما کودتاچیان او و فرزند در شکمش را ترور کردند. او را ترور کردند و حتی رعایت زن بودنش را هم نکردند! و مردم آن زمان هم تا سال ها نفهمیدند که حق شان پایمال شد و این بانو هم از تنها رسانه ای که داشت سعی کرد این آگاهی بخشی را به آن ها بکند و حقوق شان را نه به عنوان یک سازمان حقوق بشری و نهاد بین المللی که به عنوان یک فعال و اکتویسیت اجتماعی مثل من و خودشان به شهروندان آن روز یادآوری کند. چقدر بدم آمده بود از این نوع تکلم در باره کسی که تمام مقدساتم بود و عادت نکرده بودم بدون الفاظ حاکی از احترام و صلوات و سلام یادش کنم. اما این ها فقط با همین ادبیات کلاسیک حقوق شهروندی و حقوق بشری می فهمیدند درد این روزهای جامعه ما را و خوب البته جواب هم داد. سبک جدیدی از روضه خوانی بود و تجربه ای نو. به نظرم آمد چقدر کاهلیم در ارائه واقعیت های دین مان و باورهای مان آن هم متناسب با فهم مخاطب! جلسه خوبی بود به هر حال. به ویژه این که در میان مخاطبینم یک یهودی متولد فلسطین هم بود که حالا شده بود ضد صهیونیست ها و سال ها بود خود را فلسطینی می نامید و خود را وقف کرده بود برای معرفی واقعیت صهیونیست ها از درون! بماند که گه گداری در حرف هایش هم چپ و چول می زد و بالاخره رگ یهودی اش را حس می کردی! جلسه خوب تری بود وقتی نگاهم افتاد به یقه کت مرد مسلمان آلمانی میان جمع و نشان کوچک لبیک یا خامنه ای بر روی آن و چقدر دردمند شدم از این که می توانست به راحتی لبیک خود را فریاد کند و کمتر از "امام خامنه ای" از رهبرش یاد نکند و ما هنوز قدر نشناخته ایم و لبیک های مان هم، جنسش محض و خالص نیست! آخرنوشت: * در سیره اهل بیت زیاد دیده ایم که با کسانی که زبانی غیر عربی تکلم می کردند، اعل بیت با زبان خودشان حرف می زدند. حجت محکمی است این سیره برای لزوم یاد گرفتن دقیق و تسلط بر زبان های رایج بین المللی! ** فاطمیه همه اش یک طرف، شام غریبان آن که برای ما هم غریبانه می گذرد یک سوی دیگر. دلم می خواهد در دعایم زینب را به شام غریبان مادرش قسم بدهم. مستجاب است بی شک! *** بچه های کاروان الی بیت المقدس امروز ساعت 5 حوزه هنری شب خاطره گذاشته اند. به عنوان جامانده از کاروان به خودم حق می دهم که دعوت تان کنم برای حضور که هر چه داریم می کشیم در طول تاریخ تا به امروز از این یهودیان افراطی است! یا م ح م د
موضوعات مرتبط: قادتنا، ثقافتنا [ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 ] [ 1:20 ] [ ایریت(خبرنگار خبرگزاری مقاومت) ]
یا عالی تنها ماندن سخت است، نه؟ و تو خوب این را می دانستی! به نشانه غمخانه ات! بیت الاحزانت! و کوتاهی محرابت که حکایت قد خمیده ات را می کند! و رفتی.... گذاشتی و رفتی سفر .... علی را حسنین را و زینبین را ......... باز خوب بود که نشانی از مزارت داشتند ! و ما را ..... بی آن که نشانی از تو داشته باشیم ! و درد شد، نشانیِ تمامِ تو و حکایتِ غریبِ تمامِ تنهایی ِ بعد از تو ! آخرنوشت های مفصل تز از متن: * نه این که اهل مدینه نان و نمک این خاندان را نخورده بودند، از پای نشستند و سکوت کردند و دود خانه به چشمشان شد! اصلا هر وقت سکوت کنی در حین نصرت ولی، دودش به چشم خودت می رود! ** بحرین را دارند مثل فدک به غارت می برند، و فلسطین, ناموس مسلمانان را دارند شوهر می دهند! باز هم قرار است دری بسوزد و ما هم مثل دیوار به تماشا بایستیم؟ *** وقتی برای خواندن فدک به مسجد می رفت چادرش به زمین کشیده می شد نه به نشان عصبانیت که به نشان این که حتی با آن حال زار و نزار هم مراقب حجابش هست! چادر دختران مان را دست بسته اند و به خاک سپرده اند گویی! باید نشانش را زنده کرد البته نه با ایستادن چند سرباز در خروجی صیاد به رسالت با زاویه تقریبا نود درجه جهت تذکر به زنان بی حجاب! **** امارات سه خیابان به نام تنب بزرگ و تنب کوچک و ابوموسی می نامد و ما تمام تلاشی که می کنیم آنست که ابوموسی را منطقه گردشگری می کنیم! بیچاره دانشجوها که چند سال است خودشان را خفه می کنند تا اسم خیابانی که سفارت امارات در آنست بشود خیابان خلیج فارس و گوشی نیست! خدا ببخشد این جمال عبدالناصر را که به بهانه بیدار کردن رگ غیرت عربها در مساله فلسطین ، آن ها را انداخت به جان خلیج فارس ما....
یا م ح م د موضوعات مرتبط: ثقافتنا برچسبها: خلیج فارس, ابوموسی, فلسطین, بحرین [ دوشنبه 4 اردیبهشت1391 ] [ 1:3 ] [ ایریت(خبرنگار خبرگزاری مقاومت) ]
یا الله تو فیس بودم. عبدالله آمد سراغم و کلی قربان صدقه ایرانی ها رفت و چشم روشنی می گفت که تو می توانی امام خامنه ای را ببینی! و شعری به امانت مرا سپرد تا وقت زیارت در برابر ضریح امام خمینی بخوانمش به جای او. و دو تا دو بیتی که برسانمشان به امام خامنئی و نایب الزیاره اش باشم پیش امام رضای غریب و امام خامنئی! کمی بعد لیث آمد از عراق آمد و خسته بود از انفجار ها و بدبختی های عراق و مرا شادباش می گفت که در ایران خمینی زندگی می کنم. عبدالله هنوز بود و مدام صفحات همبستگی با بحرین را برایم می فرستاد. حرف از یمن می زدم، حواله ام می داد به بحرین. اسم تعز می آوردم، تصویر منامه را برایم می فرستاد. دست آخر هم یک شعر فرستاد که برادرش خدمت آقا که بود خوانده بود و اشک ما را درآورده بود. یک مرتبه درخواست دوستی یوسف را دیدم روی دیوارم که نمی دانم از کجا پیدایم کرده بود توی این فیس بوک بی پدر مادر. حال و احوالش را که پرسیدم دلخون بود از وضع سوریه و دسیسه هایی که برای کشورش دارند به پا می کنند. از خودم بدم آمده بود که فقط و فقط با هاشان ابراز همدردی می کردم و بس. حالا پیامک هم آمده بود که اردوغان گفته : ایران حق ندارد محل مذاکرات با 1+5 را از استانبول به جای دیگر منتقل کند. با خودم گفتم وهم برش داشته که رییس امپراطوری بزرگ عثمانی است هنوز و مالک حتی ما ایرانی ها که برای ما هم می تواند تعیین تکلیف کند و یکی نبود بهش بگوید آخه مورچه هم نیستی شپش وگرنه هر روز یک ور نمی افتادی! هر طرف این دیوارهای فیس بوک که رو می کردم، غصه برادران و خواهرانم بود و بس. دلم بد جوری گرفت. یک جمله روی دیوار نوشتم و تمام: " چقدر خوب که اینجا فقط دیوار دارد. در ندارد. کوچه ندارد." خداحافظی کردم و تلویزیون را روشن کردم. ثریا بود و آرمیتا. آرمیتای همیشه پر شور که این بار هوس کرده بود له شان کند آدم بدای اسرائیلی را. حالا آمده بود می گفت که کجایی و پیدایت نیست! این همه سکوت از تو بعید است. گفتم: چهارشنبه سوری راه انداخته شبکه یک! گذر از کنار این همه درد مرا یاد کوچه های مدینه می انداخت و مردمان بی غیرتش! چه زود عادت می کنیم به درد و غصه ها و کم کم دیگر نمی بینیمشان! بحرین را، یمن را، عراق و افغانستان را و این سوی تر در همین حوالی محمد حسین و آرمیتا و علیرضاها را . و در میانه گوشت و پوست و خون مان دیوار و در و میخ را ! چه نامرد مردمی هستیم! آخرنوشت: * درست و غلط نمی دانم اما در این مملکت به گمانم خون شهید هم مفت گران شده است که برایش می شود روز شهادت شهید را تغییر داد حتی اگر شهید آوینی باشد! ** این روزها به بهانه، بهایی کسب کنیم با خواندن و مرور خطبه فدک. برای ماست حتی امروز و با گذر این همه سال! برای ما که دغدغه مند دفاع از ولایتیم مثلا! یا م ح م د
موضوعات مرتبط: دیانتنا [ جمعه 18 فروردین1391 ] [ 0:47 ] [ ایریت(خبرنگار خبرگزاری مقاومت) ]
یا راحم المساکین همین چند سال پیش بود که رفته بودیم ایران گردی در ایام سال نو. از تهران راه افتادیم تا قم و جمکران و کاشان و یزد و کرمان و بندرعباس و قشم و شیراز و رسیدیم به ستون هایی که از دور هم، نشانی از شکوه ایران داشتند. ما که نبودیم موقع ساختن پرسپولیس اما از همین ستون های شکسته هم می شد فهمید چه عظمتی داشته و چه توانمند بوده اند آنانی که این بنا را بنیان گذاشته اند. ولی هر چه نزدیک تر می شدیم و ستون های شکسته و فرو ریخته را می دیدیم به نظرمان از آن ابهت دور و دیرین کمی می افتادند. اما باز هم از ارزش های آن روزهای گذشته شان چیزی کم نمی شد. همین ستون های شکسته و احیانا به تاراج رفته و غارت شده هم، باید مراقبت می شدند. اصلا سازمان میراث فرهنگی برای همین است که دقیق و برنامه ریزی شده، حتی از همین ستون ها هم مراقبت کند. هر چه بود این ها یادگار این مملکت بودند. نشان از روزگاران دیرین داشتند. میراث این مرز و بوم بودند و هیچکس نمی پسندید، تاراج نشان ها و ستون ها و نمادهای این مملکت را. و ما هم به عنوان میراث داران، باید آن را ارج می نهادیم و مراقبت می کردیم. لیکن امان از روزی که کاخ های با عظمت و ستون ها و نشان ها و یادگاران دیرین از دست بروند و به تاراج روند و به غنیمت اغیار درآیند.
یا م ح م د
موضوعات مرتبط: دیانتنا [ چهارشنبه 16 فروردین1391 ] [ 18:0 ] [ ایریت(خبرنگار خبرگزاری مقاومت) ]
یا قیوم حتی نمی دانستیم چه مدلی هست! بعدتر که بزرگتر شدیم هم وصفش را شنیده بودیم و ندیده بودیمش! تا انقلاب شد. و گمان این که همه چیز انقلابی شده! یکی از برادرها برای من و برادر کوچکم یک بازی خریده بود که هر وقت بابا می دیدشان کفرش می گرفت و چپ چپ نگاه مان می کرد و زیر لب غر و لند که این هم پاسور اسلامی است که آورده اید توی خانه و ما هم بدو می رفتیم توی حیات یا ایوان خانه بازی می کردیم که بابا نبیندمان! یک ور کارت نوشته بود: "خدا دوست دارد" و ور دیگرش آیه ای بود در وصف یکی از همان ها که خدا دوست شان دارد. یک ور بقیه کارت ها هم نوشته بود:" خدا دوست ندارد" و ور دیگرش آیه ای در وصف همان ها که خدا دوست شان نداشت. و یک سری کارت ها هم ترجمه این آیات بود و ما باید جفت شان می کردیم. کلی هم سرمان گرم می شد از این بازی که آیه های قرآن و ترجمه آن ها و ویژگی محبوبان درگاه الهی و مبعدین را یاد می گرفتیم. اما یک روز که بابا آمد خانه و از نمازمان پرسید و دانست که این دختر 9 ساله که یکی دوماهی از مکلف شدنش هم نگذشته بود، نمازش را تا 3 و 4 بعد از ظهر هنوز نخوانده و دارد کارت بازی می کند، حرصش گرفت و کارت ها را ریخت توی قناتی که از زیر حیات خانه رد می شد (اگر اشتباه نکنم البته و واقعا ریخته باشند) گذشت و انقلاب جا افتاد و بابا هم راضی شد تلویزیون بخرد. اول سیاه و سفید بود. کلی کیف کرده بودیم و با همان دو کانال سیاه و سفید احساس می کردیم دنیا دستمان است. بعدها رنگی شد و تعداد کانال ها هم هی زیاد می شد. بعد از جنگ و توی زندگی مستقل هم که شکر خدا اولش تی وی نداشتیم و تلفن هم. مادر بنده خدای ما که فکر می کرد دختر دردانه اش با چه فاجعه ای مواجه است یک تلویزیون سیاه و سفید برای مان کادو خرید. نمی دانم به چه مناسبت اما مهم نیست. این هم بعد ها رنگی شد. ویدیو هم اضافه شد. وی سی دی هم. و دی وی دی پلیر هم. اما هیچ کدام مانع آن نشد که عطش خواندن را ازم بگیرد. آن موقع ها تمام لذت زندگی به این بود که به زور کتاب را ول کنی و بلند شوی بروی سراغ کاری که باید انجام می دادی با کتاب خوابت ببرد و بیدار که شدی کتابت بد فرم تا نخورده باشد. کجای مسیر راه کج شد نمی دانم اما دلم بدجوری می سوزد که آن همه آتش و اشتیاق خواندن را از دست داده ام و به میراث به فرزندانم نسپرده ام. بی شک بدسلیقگی ناشران و نویسندگان نبوده است و بی شک دنیای دیجیتال مجازی تاثیر منفی بسیار داشته است. امیدوارم 16 شبکه کم و بیش به درد نخور اضافه بر سازمان موثرات منفی ما, هامل نشود برای نخواندن و نبود اشتیاق خواندن! آخرنوشت: * بهانه این درد دل اشتیاق مرکبی پسر است که مرا به حسرت برد! ** خوش به خال اردوغان و همسرش که امام رضا به آستان پذیرفتش! نمی دانم فهمید چه نعمتی نصیبش شده است و چه آدم ها که در همین مملکت حسرت این زیارت را می خوردند و یا نفهمید! *** در حال نوشتن بودم که پیامک از کربلا برایم رسید و هوایی بین الحرمینم کرد! دعا کنید نصیبم شود! یا م ح م د
موضوعات مرتبط: انانیات برچسبها: کتاب [ جمعه 11 فروردین1391 ] [ 1:29 ] [ ایریت(خبرنگار خبرگزاری مقاومت) ]
و لله الحمد درست 23 سال پیش این موقع ها و کمی زودتر؛ نرسیده به نیمه آذرماه میان بخل آسمان؛ کلید گنجینه های زمین را برای من فرستاد. و درست در 17 سال پیش این موقع ها و کمی دیرتر شاید، در آن سوی کره زمین که روز بود و این رو شب؛ کلید دیگری از گنجینه اش را برایم پیش کش کرد. حالا بعد این همه سال، میلاد بانوی کربلا افتاده بود 9 فروردین و چقدر شیرین بود که جشن تولد خواهر و برادر (جوجه های خودم) را با هم می گرفتیم. خنده ها و شیطنت های خواهر برادرانه شان را که این چند روز می بینم، دلم کربلایی تر می شود تا روی پله های تل زینبیه بایستم و عمق نگاهم را به گودال قتلگاه بدوزم. اصلا تمام زیبایی خواهر و برادری به همین دل نگرانی هاست. دل نگرانی هایی از جنس درد و فراق! و تمام تلخی آن هم! بارها شده که از خودم پرسیدم خواهرها از داشتن یک برادر بیشتر لذت می برند یا برادرها از داشتن یک خواهر؟ اصلا خواهر ها عاشقترند یا برادرها؟ اما بی هیچ نتیجه ای سوالم را بی پاسخ رها کرده ام اما امشب دلم می خواهد حس پنهان خودم را در برابر سوال بی پاسخم بگویم: "حسین دوست داشتنی تر بود اما زینب عاشق تر بود". و چه دردی دارد عاشق هنگام وداع معشوق خود! حالا می فهمم که چرا هر چه سعی می کنیم در میلاد بانوی کربلا، ابراز شادی کنیم باز هم اشک امان مان را می برد و اوج شادی مان می شود ذکر مصایب بانو! و البته زینبِِ ِ ما بیش از آن که با صلابت و استوار باشد، مصیبت کش است! زینب ِ ما بیش از آن که نماد اطلاعت و ولایت باشد، عاشق حسین است! کاش از "زینب" در پیچ و خم تاریخ؛ مقاومت، علم؛ و عقلش برای ما بیشتر سروده می شد و دختر امروز ما؛ الگوی تاریخی خود را به فراموشی نمی سپرد! آخرنوشت: * دل خوشم به پیامک تبریکی که از کربلا و کنار تل زینبیه به دستم رسید و دیگری که در اولین ساعات بامداد، میلاد بانو و فرزندانم را شادباش گفت. ** دست صدا و سیما باز هم مثل همیشه درد نکند که شب میلاد بی بی دو عالم را با چند ثانیه شعر خوانی های مداحان و دو خبر تبریک روز پرستار و .... سر و تهش را هم آورد! *** اینجا خیلی چسبید به ویژه نوشته های آخرش! یا م ح م د
موضوعات مرتبط: ثقافتنا برچسبها: زینب [ چهارشنبه 9 فروردین1391 ] [ 1:19 ] [ ایریت(خبرنگار خبرگزاری مقاومت) ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||